مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
268
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دخترك ، دوات و كاغذ خواسته ، بعد از نام خدا بنوشت : اى خواجه ، در آغاز رقعه ترك دعا كردم كه اگر مرا دعا باجابت ميرسيد ، تو از من جدا نميشدى . و اكنون مرا از تو تمنائى جز اين نيست كه در وقت گذشتن ازين راه ، من از دهليز بسوى تو نظرى كنم كه از آن نظر ، روان رفته بسوى من بازآيد . و از آن بزرگتر تمناى من اينست كه با دست خود ، خطى به من بنويسى كه من آن خط را بدل ايام همسرى با تو گيرم كه آن ايام ، ترا نيز بخاطر اندر است . اى خواجه ، اگرچه من لايق دوستارى تو نيستم ولى اگر مسئلتم را اجابت كنى ، شكر تو بجاى آرم و خداى تعالى را حمد گويم ، و السلام . پس دخترك ، رقعه به من داده ، بيرون رفتم و بدر خانهء محمد بن سليمان روان شدم . در آنجا مجلسى ديدم كه همهء بزرگان در آنجا جمع آمدهاند و در ميان ايشان پسرى ديدم كه بزم ازو آراسته . من نام آن پسر جويان گشتم . او ضمرة بن مغيره بود . با خود گفتم : حق بجانب آن دختركست كه در جدائى چنين ماهروى شكيبا نتوان شد . پس از آن برخاسته ، قصد مريد كردم و بدر ضمرة بن مغيره بايستادم تا اينكه او با غلامان و خادمان انبوه بازگشت . من برخاسته ، او را دعا گفتم و رقعه به دو دادم . چون رقعه بخواند و مضمون بدانست ، گفت : اى شيخ ، ما همسر ديگرى بجاى او گرفتهايم . اگر سر آن دارى كه بدل او ببينى ، بدرون آى . من بدرون رفتم . آن جوان ، دختركى را آواز داد . چون دخترك بيامد ، ديدم دخترى است آفتابروى و سروقامت . ضمرة بن مغيره رقعه به دو داد و به او گفت : جواب اين بازگوى . چون آن دختر رقعه بخواند ، گونهاش زرد شد و به من گفت : اى شيخ ، از كردار استغفار كن . ايها الخليفه ، درحال ، من بيرون آمدم و لنگلنگان همىرفتم تا بخانهء دخترك رسيدم . دستورى خواسته ، بنزد او شدم . خبر بازپرسيد . گفتم : جز نوميدى ، خبرى ندارم . دخترك گفت : باكى نيست . از قدرت خداى تعالى غافلى ؟ آنگاه پانصد دينار زر به من داد . من از خانه بدرآمدم . چون روزى چند بگذشت ، من از آن مكان درمىگذشتم كه غلامان و